2008-07-29
2008-07-26
2008-07-18
2008-07-14
2008-07-08
2008-07-07

لب حوض نشستم و به عکس توش، به آسمون خیره شدم
تصویر تو هم توشه ،
داره جلبم می کنه ،
اخترها از خشگلیت روشون سیاه ست ، تیره شدن ،
دارن سوسو می زنن ستاره ها از دور دور ا ،
ولی برق اون چشمات از همه جذاب تره ،
رخ زیبات که از ماه چهارده شب مون قشنگتره ،
داره کم کمک دلم رو می بره ،
×××
ولی باید چشم و ببندم واز پیش حوض عبور کنم ،
دلم رو با خاطره تصویرت تو گور کنم ،
خودم آماده ی کنکور کنم .
(( آریــــــا ))
2008-07-04
برف می بارد
برف می بارد
به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟

آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیکر
آمدن رفتن
دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
...
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
...
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
...
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
آرش کمانگیر - منظومه ای از سیاوش کسرایی







